تنها پر برگی درختی
رقم تواند زد
محشر بی شائبه ي غم را
در فصلی دیگر
که بسان خروش آبشاری
در تلألوئي
در وهم،
بی صداترین پرواز را
به ارمغان می آورد.
پرواز عاشقی به قعر
تا لبالبِ کفر
و آنگاه در شهود درد،
تا تبلور ایمان
و باز دوباره شقاق شدن
و آنگاه بر پَر آب
قاصدک وار
خاطره ها را
به اصل خود تعبیر کردن.
اين تنها گلبرگ وجودت است
که مرا به پیچشش
- نه اسارتي-
انباشته از بی خودی ام می کند
عریانی ام تنها به عریانی ات رضا می دهد
آرام، آرام بر من بیا
من از مستی اغفالت
تا فراسوی خودم
چشمگیر شدم
و طاقتم از عبورت
لبريز است.
حسرتا!
بر زمینی که شرمسار عقیمی خويش است
به ناگهی که بذری بر دلش فرو می نشیند!
به حنجره ای به فریادی بایسته،
که غرقاب یأسیست تا به لب بالا آمده!
به نگاهی به زیر پا؛
آنگاه که خاصیت هوا هر مرغ نابالغی را
به پرواز بشارت می دهد!